قهرمان ميرزا عين السلطنه
820
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
گفت . خيلى خوب نقل مىگويد ، مثل حكايتهاى فرنگى همان شكل بيان مىكند . مثل اين است كتاب رمان به دست گرفته ترجمه مىكند . بهتر از اين نقال نديدهام . فرانسه هم مىداند . اهل يزد است . شعر هم مىگويد . مدتى نزد معتضد السلطنه مستخدم است . مرد خوبى است . بعد سوار شده منزل آمدم . يك گردنهء مفصل رد شده بعد از گردنهء ديگر ده « دونا » جاى خوبى واقع بود . گردنهء ديگر گذشته اردو نمايان شد . مه هم آمده بود . دو ساعت راه آمديم ليكن خيلى تند . چهار گردنه امروز گذشتيم ، راه طولانى . دونا منزل نكردند . اينجا « يرت » ميرشكار است . نزديك سياهبيشه و محل جرگه است . آبادى ندارد . سيورسات در دونا حاضر كردهاند ، دو ساعت از شب رفته كاه و جو براى اسبها رسيد . جاى تنگ بدى است . چون نزديك محل جرگه و شكار است همه ساله محل اردوى كيوان شكوه است . پنج هزار نفر همراه شاه يك جاى خوب امسال اردو زده نشد . هرجا رفتيم بد و كثيف بود . حتى قابل يك ساعت توقف و صرف قليانى نبود ، چه رسد به اقامت چند شب . الحق جاهاى كثيف ناقابل انتخاب كردهاند . اين همه اردو جاهاى وسيع قابل لازم دارد . غالب جاها بىآب و بىدرخت . فقط جاى مصفاى خوب بلده بود ، آن را هم باران مغشوش كرد . هيچ كس از اين اسفار راضى نيست . تماما گله و شكايت دارند . تقريبا پنج هزار نفر ملتزم ركاب مبارك مىباشند . يك نفر راضى نيست . شش هزار اسب و مال بنه همراه است . روزى دوازده خروار آرد نان طبخ مىشود . فوق العاده جمعيت همراه است و اين منازل گنجايش ندارد . جمعه 24 صفر - بموقع همه روزه اعليحضرت سوار شدند . در ركاب مبارك رفتيم . از جادهء كلاردشت مىرفتيم . نيم فرسنگ نرفته ناهار پياده شدند . درهء وسط آن سمت دره جنگل مختصرى بود . گفتند محل جرگه آنجاست . به نظر قابل نمىآمد و گمان نمىرفت شكارى داشته باشد . چه جنگل خيلى كم ، درختها كوچك [ بود ] ، امتدادى هم نداشت . به جنگل بزرگ هم وصل نمىشد . ناهاربردارى خيلى دير رسيد . مشغول ناهار بوديم شاه سوار شده پائين دره رفتند كه جاى ايستادن و عبور شكار معين شده بود . بعد مردم را مراجعت مىدادند جز بعضيها كه تفنگدار بودند . شكار جرگه فخر الملك پيغام داد چون شاه احضار نفرمودهاند نرويد بهتر است . چون تماشائى هم نداشت نرفتيم . با معتضد السلطنه و محمد حسين خان رئيس اصطبل در آفتابگردان فخر الملك صحبت مىكرديم . صداى شيپور اعلان جرگه بلند شد . برخاسته پائينتر رفتيم . مه آمد تاريك شد . به مثل جرگههاى الموت بود . چون مال شاه بود بايد امتيازى داشته باشد و نداشت . حتى آنجا دهل و سرنا هم بود ، اينجا آن را هم